یکشنبه, ۴ فروردین , ۱۳۹۸ - 2019 March 24
كدخبر: 1012 تاريخ : ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۰ بازديد: 65 بازدید نسخه چاپي ارسال به دوستان

◀ به وقت افطار؛ روایتی از یک خانواده نیازمند/ این گزارش را منتشر تا به دست صاحب عصر رسد!

راوی: سیف اله حسنی پور/ روزنامه نگار

محله ای در همین نزدیکی ها… کوچه ای قدیمی با خانه هایی کم مقاومت… پیاده که می شوی همه به تو خیره می شوند. از میان خودروها درب کوچک زنگ زده که به دیواری قدیمی و سیمانی تکیه زده و چند وقتی است برایم آشنایی دارد.

همیشه چند نفری همراهیم. گاهی خبرنگاران و گاهی هم برخی بستگان … بعد از چند دقیقه مثل همیشه دختر لاغر اندام ۹ ساله ای با صورت آبله زده، پیراهن و شلوار گلدار و روسری که گره آن را محکم بسته در را باز می کند. راه پله ها مثل همیشه تاریک است و باید از طبقه ای که همسایه ها اسکان دارند عبور کنی تا به واحدشان برسی. در این مسیر هم درب خانه ها به آرامی باز می شود ببینند چه کسی بالا می رود! خانه ای حدودا ۴۰ متری… یک اتاق خواب نمناک و یک پذیرایی بدون رنگ و روح … عکس ۳ فرزندش روی دیوار نصب شده است. آنها من را به خوبی می شناسند، چون این پنجمین بار است که به خانه آنها سر می زنم.

سرپرست این خانواده در بند زندان است. اعتقاد دارم خانواده های زندانیان در ایران همیشه مظلوم بوده و هیچ حامی ندارند. حتی انجمن حمایت از زندانیان حمایت های خود را قطع کرده و بیشتر جنبه تشریفاتی و تبلیغاتی دارد. کمیته امداد هم به همان مستمری بسنده می کند به شرطی که سرپرست داخل زندان باشد.
یعنی بازداشت باشد، اصلا جواب سلامت را هم نمی دهند.

همین چند ماه قبل با کمک خبرنگاران توانستیم یک تلویزیون و یک یخچال و دوچرخه برای اهل خانه بخریم اما مشکل اینها نیست و مادر می گوید صاحب خانه جواب مان کرده و باید ۱۵ میلیون دیگر برای ودیعه مسکن داشته باشم.

این خانواده سرپرستش به دلیلی در زندان است و آنها یک خانه اجاره ای با ودیعه ۱۵ میلیون ماهانه ۳۰۰ هزارتومان دارند. ماهانه ۳۰۰ هزارتومان هم به تازگی از کمیته امداد می گیرند و مبلغ ۱۶۰ هزارتومان هم یارانه است.

مادر خانواده بیمار است و به دلیل خردسال بودن بچه ها نمی تواند آنها را در خانه رها کرده به سرکار برود. به دلیل بیماری کار درخانه هم سخت است اما برای همسایه ها سبزی خرد می کند. با این حال باز جوابگوی مخارج خانه نیست. حالا خودتان حساب و کتاب کنید چگونه زندگی می کنند.

گاهی آنقدر دلش می گیرد و اعصابش به هم می ریزد که ۲ بار قصد خودکشی داشته و حتی تا نزدیکی بام رفته تا خود را به پایین پرتاب کند اما پشیمان شده …

گفتم چرا؟ گفت صورت پسرم در ذهنم تجسم شد و دلم سوخت … زن معتقدی است و حداقل خدا و پیغمبر را می شناسد و با نداری که دارد در سطح نان و پنیر و سبزی نذری و حتی سفره هم می اندازد. به او گفتم دیگر نبینم از این کارها بکنی … زشت است. معصیت دارد. ناشکر نباش … و کمی با او صحبت کردم.

یک بار گفت می خواهم رحمم را اجاره بدهم …! یک بار هم می خواست موهای دخترکش را بفروشد! همه راه های درست را می رود و خوشبختانه هنوز به راه نادرست نرسیده است. حداقل فعلا…!

هر وقت خانه شان می روم از دخترک سوال می کنم دیشب شام چه خوردید؟ ظهر چی؟ می گوید ظهر که نان و مربا و شام هم تخم مرغ … یادم هست اولین بار که رفتم ۲ روز غذای درستی نخورده بودند.

آخرین بار همین ماه مبارک رمضان بود که تماس گرفتم گفتم امشب افطار در کنار بچه ها هستم. خیلی خوشحال شدند. کمی ارزاق خریدم و چند پرس مرغ و میهمان خانه شان شدم. بچه ها دیگر عادت کردند و به من عمو می گویند.

خودم برای بچه ها غذا ریختم. هر کاری کردم نتوانستند غذا بخورند حالشان بد می شد. مادر می گفت: معده شان عادت ندارد. خیلی ضعیف شدند.

اسباب بازی هایی که خریده بودم را باز کردم و کمی هم با بچه ها بازی کردم. بیشتر به دخترک توجه می کردم. چون بزرگتر و البته دختر خانم محترم و مودبی است. کمی هم رویش باز شده و گاهی برای من درد و دل می کند. یواشکی در گوشم گفت عمو آرزو دارم خانه مان آشپزخانه اپن داشته باشد مثل خانه دوستم الناز … پسرش هم جلو آمد و گفت: عمو فیلم فیلشاه را چطوری باید ببینم.

گفتم بروید یک کاغذ و خودکار بیارید… بعدش نشستم هرچی می خواستند نوشتم. ۱۵ میلیون تومان برای ودیعه مسکن- یک دستگاه دی وی دی – آنتن هوایی- لوازم مدرسه- ثبت نام کلاس های تابستانی – ارزاق ماهانه و غیره … خب. وسعم نمی رسید اما قول دادم از طرف خیرین کاری انجام بدم.

وقتی مادر خانواده گفت تمام امیدم به شماست رنگم پرید و دستانم یخ کرد. آنها نمی دانند رسانه های ایرانی همه در تسخیر دستگاه های دولتی و حکومتی است و بیشتر به فکر تبلیغات و رپورتاژ و کارهای سیاسی هستند و اینگونه گزارش ها را کمتر کار می کنند.

تصورشان از خبرنگاری و رسانه تصور مثبتی بود. شاید فکر می کنند من فرشته نجات یا رابین هود و یا بابانوئل هستم.

آنها نمی دانند در برنامه ششم توسعه موضوع حمایت از خانواده زندانیان مطرح شده و نمی دانند وظیفه دستگاه های حمایتی چیست.

خبری هم از بودجه های میلیاردی دستگاه های بیهوده ندارند. چشمشان به دست خیرین است یعنی از دولت قطع امیدند حتی هیچ وقت نمی گویند مثلا نامه به رئیس جمهور یا رئیس مجلس بنویسیم. یاد بودجه ۵۰۰ میلیاردی برخی نهادها افتادم …

کمی آب خوردم و بعدش خداحافظی کردم. متاسفانه برخی خیرین هم این روزها سیاسی و نمایشی شدند. شاید باید این روایت را منتشر تا به دست صاحب عصر رسد! این روزها چشم انتظار برگشتن من و البته کرم شما هستند!

با نسیم جم خبر دار شوید.
نسیم جم/نسیم همدلی

در زمينه‌ي انتشار نظرات مخاطبان رعايت چند مورد ضروري است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسي تايپ کنيد.
  • «نسیم جم» مجاز به ويرايش ادبي نظرات مخاطبان است.
  • نسیم جم از انتشار نظراتي که حاوي مطالب کذب، توهين يا بي‌احترامي به اشخاص، قوميت‌ها، عقايد ديگران، موارد مغاير با قوانين کشور و آموزه‌هاي دين مبين اسلام باشد معذور است.
  • نظرات پس از تأييد مدير بخش مربوطه منتشر مي‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.